رویای صورتی
درباره وبلاگ


من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت. اگر پیش از به زبان آوردن آن،مرگ مرا دریابد،فردا آن را بر زبان می آورد. زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی زندگی کنم. من اینجایم ، زنده مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند.
اگر آنها چشمانم را درآورند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد.
اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند ، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان.
مدیر وبلاگ : رویای صورتی



.
نویسندگان
رویای صورتی (32)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : رویای صورتی
امروز را به باد سپردم...
امشب، کنار پنجره ،
بیدار مانده ام...
دانم که بامداد،
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد!!!







نوع مطلب :
برچسب ها : ف. مشیری،
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : رویای صورتی
غروب شد... خورشید رفت.
آفتابگردان همچنان به دنبال خورشید
می گشت.
ستاره ای
چشمك زد.
آفتابگردان سرش را پایین
انداخت...
گل ها
هرگز خیانت نمی كنند!







نوع مطلب :
برچسب ها : از آرشیو علایقم،
شنبه 16 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : رویای صورتی
از آن روزی که پا به این دنیای خاکی گذاشتم ،همواره یاد محبوبم روشنی بخش زندگی ام بوده... می خواهم برای رسیدن به نور ،در باغچه ی بودن ها گل های عشق و مهربانی بکارم تا شاید روزی برسد همه ی انسان ها با استشمام رایحه ی دل نشین آن ها رسم زیستن در این دنیای خاکی را به یاد آرند و از خاطر نبرند که هنوز مهربانی در تک تک لحظه های زندگی جاریست...

و شاید این است تنها راز زیستن در این دنیای خاکی...


"رویای صورتی"






نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 14 فروردین 1391 :: نویسنده : رویای صورتی
باران می بارد...
و باز دلم هوای با تو
بودن دارد. تویی که نمی دانم اگر نبودی اکنون من در کجای این زمین سرد خفته بودم...
تویی که اگر نبودی ، نفس کشیدن برایم سخت بود...
تویی که اگر نبودی ، سوی چشمانم هم نبود...
تویی که اگر نبودی، زیر شلاق سختی ها شانه ام خم می شد و هیچ دست
مهربانی نوازش گر زخم هایم نبود...
تویی که اگر نبودی، تنهایی در من خلاصه
می شد...
تویی که اگر نبودی، زندگی برایم معنا
نداشت...
تویی که اگر نبودی...
باران هم چنان می بارد و من رساتر از هر فریاد صدایت می کنم...
شاید صدای بغضی که بعد از مدت ها در گلویم
می شکند، بار دیگر ابرها را بگریاند.
باز هم ببار باران...
می خواهم با محبوبم
زیر باران نجوا کنم...

"رویای صورتی"







نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 23 اسفند 1390 :: نویسنده : رویای صورتی
 دلتنگی هایم را به باد سپردم ...
شنیده بودم کسی در دور دست هاست
که برایم دستی به دعا دارد...
غافل از این که باد همه چیز را به فراموشی
سپرد...
شاید دیگر هیچ گاه
دلتنگی هایم به گوش کسی نرسد...
شاید دیگر هیچ گاه، هیچ کس
برایم دعا نکند...
 ولی من هم چنان به انتظار باد
می نشینم ...
چرا که باد تنها فراموش کاریست که همیشه بیادم
است...

"رویای صورتی"

 

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 4 اسفند 1390 :: نویسنده : رویای صورتی
تازگی ها آدما خیلی فراموش کار شدن از جمله خود من!!!گاهی انقدر درگیر روزمرگی یا بهتر بگم روزمردگی میشیم که تمام زیبایی های اطرافمون رو خیلی ساده فراموش میکنیم...این متنو بی نهایت دوست دارم و بارها خوندم.پس اینجا هم نوشتم که همیشه  یادم باشد...  

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی
بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی
بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل
نیست....
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر
و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم...
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت
کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم...
یادم باشد از چشمه درسِ خروش بگیرم
و از آسمان
درسِ پـاک زیستن...
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش
بشکند...
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ، نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان...

یادم باشد زندگی را
دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ...
یادم باشد معجزه قاصدکها
را باور داشته باشم ...
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود...
یادم باشد هیچگاه
لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم...
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم...
یادم باشد پاکی
کودکیم را از دست ندهم ...
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم
نکوبم...
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم
شود ...
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم
شود ...
یادم باشد قلب کسی را نشکنم...
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم
شاید تنها چیزیست که دارد..
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست ...
یادم باشد زنده ام...








نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 19 بهمن 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

چراغی در دست , چراغی در دلم...
زنگار روحم را صیقل می دهم...
آیینه ای در برابر آیینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم...






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 7 بهمن 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

کاش می آمدی تا ببینی زندگی بی تو یعنی تکرار لحظه های بیهوده زیستن...
کاش می آمدی تا ببینی شب بی تو یعنی سیاهی و روز یعنی به انتظار سیاهی نشستن...
کاش می آمدی تا ببینی نبودنت به معنای از یاد بردنت نیست...
سهراب می گفت : "تا شقایق هست زندگی باید کرد"کاش می آمدی تا ببینی شقایق ها سال هاست که پژمرده اند و دیگر به چه امید باید زیست!!!
کاش با آمدنت به شقایق ها عمر دوباره بخشی و معنای انتظار را در لغت نامه ی زندگی "شیرینی" معنا کنی...

هوای حوصله ام ابریست...
کاش با آمدنت دعای باران عشق را تلاوت کنی...

کاش فقط می آمدی... 

به امید ظهورت...

"رویای صورتی"






نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 29 دی 1390 :: نویسنده : رویای صورتی
دعای باران چیست؟؟؟
این روزها باید برای دل هایمان دعا کنیم
که دل هایمان از زمین تشنه تر است...
خدایا!!!
اندکی باران عشق بباران...





نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 12 شهریور 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

برخیز و چشم بگشا...

صبحی دیگر در راه است...

هر صبح تازه آغاز دیگری است برای از نو اندیشیدن و از نو ساختن.

از نو ساختن پایه های امید در دلت...

از نو ساختن انگیزه ای که بخاطر رویای از دست رفته ی دیروزت، به خاک سپردی.

هر صبح تازه یک نشانه است...

نشانه ی فرصتی دیگر، برای رسیدن به رویاهای زیبایت.

نشانه ی بودن و خواستن ...

نشانه ی روشنی و عشق...

نشانه ی دوست داشتن و زندگی کردن...

از این نشانه ها ساده نگذر .

شاید خیلی زود ، دیر شود...

"رویای صورتی"






نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 2 شهریور 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

کاش تمام مردم شاعر بودند ! تا احساس با هم بودن را می فهمیدند و موسیقی زلال آب را از بین نمی بردند...

کاش تمام مردم شاعر بودند ! تا هیچ احساسی در پشت زنگار غربت نمی پوسید و کلام آبی آسمان همیشه بر دفتر دل ها پنجره ای تازه بود...

کاش تمام مردم شاعر بودند ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 28 مرداد 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

این شعرو بی نهایت دوست دارم خیلی شبیه حال و هوای این روزا و شباس.شبایی که تا صبح بیدار میمونی فقط و فقط بخاطر اینکه به محبوبت بگی که چقدر دوستش داری. چقدر محتاجشی. آرزویی داری که فقط خودش می تونه کمکت کنه و تو چقدر به رحمت و بخشش همیشگیش امید داری. چقدر دوست داری همونی بشی که فقط اون می خواد. چقدر از اینکه اونو داری شادی و چقدر بی او تنها...

 توصیفش واسم سخته، خیلی سخت...فقط  دوست داشتم حال و هوای رویای صورتی رو هم یه جورایی خدایی کنم. پس تقدیم به تنها بهانه ی نفس کشیدنم:

هر جای دنیایی دلم اونجاست...

من کعبمو دور تو می سازم ...

من پشت کردم به همه دنیا ، تا رو به تو سجاده بندازم...

هر روز حسم تازه تر میشه...

 غرق تو می شم بلکه دریا شم...

بیزارم از اینکه تمام عمر...

 از روی عادت عاشقت باشم...

گاهی پرستیدن عبادت نیست...

با اینکه سر  به مهر میزاری...

گاهی برای دیدن عشقت...

 باید سر از رو مهر برداری...

یک عمر هر دردی به من دادی...

حس می کنم عین نیازم بود...

جایی که افتادم به پای تو...

زیباترین جای نمازم بود...

 

الهی! با خاطری خسته، دلی به تو بسته، دست از غیر شسته،در انتظار رحمتت نشسته ام.

می دهی، کریمی. نمی دهی، حکیمی...

می خوانی،شاکرم،می رانی، صابرم.

الهی ! احوالم چنان است که می بینی. نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز

دستم بگیر که محتاج ترینم...یا الرحمن الراحمین






نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 25 مرداد 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

دفتریادداشتمو خیلی وقت بود که کنار گذاشته بودم! یعنی اصلا فرصت نوشتنو نداشتم... یه وقتایی یه مطلبایی رو که دوست داشتم توش می نوشتم. امروز بعد از مدت ها که رفتم سراغش خوندم:

چه زیباست...

چه زیباست اگر قلبم ، پس از مرگم

بسان روزهای پیش از آن

در سینه ای کوبد پیام مهربانی را...

آن گاه که پرنده ی سپید روح مان عروج معنایش را جشن میگیرد ، آن گاه که قفل قفس سنگین چشم گشوده می شود تا برویم از آن بالاها نگاه کنیم به آن چه در زمین بجای گذاشته ایم، چقدر زیبا خواهد بود اگر آنقدر کاشته باشیم که سبزی و طراوت کاشته هامان ،پرنده ی روحمان را از آن بالا ها سرمست کند. آن جا دیگر پرهای زمینی مان بکار نمی آید. پس می توانیم آن ها را به کبوتران پرشکسته ی زمین قرض دهیم تا وقتی از آن بالاها نگاه کردیم زیبایی باغ مان با تحرک پرواز پرندگان ،با جست و نشست هاشان به این سو و آن سو دو چندان شود.

آن روز از آن بالا خواهیم شنید...

گرومپ...

گرومپ...

آری... این صدای قلب من است که در سینه ی آن پرنده ی کوچک ، شادمان می تپد...

آه ! که من امروز چقدر خوشحالم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 4 مرداد 1390 :: نویسنده : رویای صورتی
زیباترین احساسات در زیباترین کلمات وصف می شوند....
زیباترین کلمات بر زبان زیباترین آدم ها جاری می شود...
زیباترین اشک ها برای از دست دادن زیباترین ها از چشم ها سرازیر می شوند...
زیباترین لبخند ها
به زیباترین لبخندها  هدیه می شوند...
زیباترین محبت ها به زیباترین عشق ها
تقدیم می شوند...
زیباترین لحظه ها برای زیباترین
تصورات ثبت می شوند...
زیباترین اتفاقات
برای زیباترین تدبیرها رقم می خورند...
زیباترین سرنوشت ها
نصیب  زیبا ترین صبرها می شوند...
زیباترین دوستت دارم ها به خالصانه ترین دوستت دارم ها
گفته می شوند...

پس زیباترین
باش، به رغم تمام زشتی ها...

زیباترین احساس را در وجود خودت نگه دار ، هر چند احساست
را درک نمیکنند...
زیباترین کلمات را بر زبان جاری کن، هر چند با تلخ ترین کلمات روحت را آزرده می کنند...
زیباترین اشک ها را بریز، هر چند زیبایی ها را نبینی...
زیباترین لبخند ها را هدیه کن، هر چند از تو لبخند را دریغ دارند...
زیباترین محبت ها را تقدیم کن، هر چند عشق ها دروغ باشند...
زیباترین لحظه ها راثبت کن ، هر چند در تصور و باورت
نگنجند...
زیباترین اتفاقات را به انتظار
باش، هرچند زیباترین تدبیرها برایت امکان پذیر نباشند...
زیباترین سرنوشت ها را امیدوار باش
، هر چند صبوری برایت سخت باشد...
زیباترین دوستت دارم
را بر زبان بیاور، هر چند خالصانه ترین دوستت دارم ها را نشیده باشی...
 در این دنیای وارونه شاید "تنها" دلیل بودن همین ها باشه...


"رویای صورتی"





نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 8 تیر 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

بالاخره این ترم هم به پایان رسید.... اولین ترمی بود که از دست دروس عمومی یه نفس راحت کشیدم.البته نه این که تموم شده باشن، نه! حالا در خدمتشون هستیم. ولی خوب در عوض همش ترجمه داشتیم.

ترجمه ی پیشرفته که بعد از یه ترم هنوز متوجه نشدیم پیشرفته یعنی چی!!!؟؟؟ من که چیز پیچیده ای تو متن هایی که خوندیم ندیدم جز اون روز طوفانی تو مسیراستخر ولچرزها که مشخص نشد زمستون بود، پاییز بود ....و رنگ پوست فونیکس که زرده ، برونزس یا به قول بعضی از مترجمان فرهیخته ی آینده "لایه ی زیرین پوستش به رنگ زرد سوخته بود!"  و اون جاده ی خاکی که مادر بزرگ اونقدر بچه رو محکم تو بغلش نگه داشته بود و با اون شکلکای مسخره می خواست به زور هم که شده بخندونه که فراموش کرده بود چند مایل از جاده گذشتن.حالا فکر کن تو این بنزین نیازی باید دور بزنن و برگردن.آه...(قسمت هایی از داستان هایی بود که تو کلاس ترجمه کردیم) تازه جالب تر هم میشه ترم آینده پیشرفته ی 2 داریم.خدا به خیر بگذرونه.....

ترجمه ادبی کلاسش ok بود...فقط افتخار آشنایی با یکی از اساتید ارجمند که شکسته نفسی فرموده واسم خود را دانشجو گذاشته و درجایگاه فقیرانه ی ما مینشست،رو داشتم. کافی بود استاد بخواد یه چیزی بگه، ادامه ی حرفاش با نظریات ایشون و البته " رفیقشون" تموم میشد. حیف شد ترم تموم شد ولی سعادت زیارت  به قول خودش "رفیقش" رو نداشتیم.

ترجمه اسلامی هم که قربونش استاد اونقدر رو پروژشون و ترجمه های متون اسلامی حساس بود که اواخر ترم دیگه واسه خودمون یه پا مترجم اسلامی شدیم .آربری ، پیکتال ،پالمر ،پیکتال ، شکیرو.... جلومون لنگ مینداختن. اولین ترمی بود که با این استاد کلاس داشتم، حجم کار کلاسیش زیاد بود و من عاشق همیچین کلاسی ام کلی چیز یاد گرفتم.

ترجمه متون مطبوعاتی هم که قبلا راجبش حرف زدم. امتحانش همین دیروز بود با بمب بارون پناهگاه قذافی و آدم ربایی الیزابت اسمارت تموم شد. البته هنوز ترم آینده ادامشو میخونیم فکر کنم تا قذافی رو زنده به گور نکنیم بیخیال نمیشیم. سوتی هاش که بماند...همین دیروز بعضی از بچه ها با اطمینان و البته اعتماد بنفس کاذب بهم میگفتن که چقدر ترجمه های حرفه ای نوشتن. البته زیاد جدی نگیرید چون طرابلس (پایتخت لیبی) رو تروپیل ترجمه کرده بودن.

ترجمه شفاهی و مقاله نویسی که بی خیال...

 SILENCE IS GOLDEN

خواندن متون مطبوعاتی  هم که همش یه ربع اول، جلوی در کلاس تشکیل می شد. وبیشتر درس صبر و استقامت بود. یاد گرفتیم که دیر رسیدن بهتر از به موقع رسیدن است. یه ربع آخر کلاس هم با حضور و غیاب میگذشت که هر جلسه مجبور بودیم چند نفری که تغییر سکشن داده بودیم دور استاد جمع بشیم و بگیم حضور سبزمان را ثبت بفرماید. نمیدونم چه اصراری داشت اسممونو از اول تو لیست این سکشن نمی نوشت که دیگه هر جلسه این کار تکراری رو نکنیم البته یادم رفت این به همون مقوله ی صبر برمیگرده. تازه استاد به این شرط قبول کرد تو این سکشن بمونم که اولین نفری باشم که خبر ارائه میده چون بچه ها دنبال یه  VICTIM  میگشتن تا ببینن اوضاع از چه قراره. که در اون موقع در کمال شهامت من رفتم و البته استاد خیلی از لهجه و تلفظم تجلیل کردن. تازه یه سرچ همگانی هم به راه افتاد واسه تلفظ درست فیبر،  که در اصل فایبره. از دیکشنری گوشی یکی از بچه ها که معلوم نبود امریکن پشتو بود یا بریتیش کهن ولی چون خودش اصرار داشت که درسته، ما هم در کمال احترام به نظرشون احترام گذاشتیم.

از درسای دیگه ، ترجمه ی مکاتبات و اسناد بود  که بچه ها تو ترجمه های فارسیشم مشکل داشتن و اون موقع خدا رو شکر کردم که زبان اصلی فارسی نشد! Thanks God

اصول روش تحقیق هم که نصف بچه ها خواب بودن و نصف دیگه مشغول اس ام اس فرستادن که نهایتا با تلنگر و تهدید استاد راهنمایی به سمت در کلاس، این مشکل هم بخیر گذشت...

به امید موفقیت روز افزون ...






نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3